یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384
آقای گنجی که 46 سال دارد، اوايل سال 1379 بازداشت شد.
معصومه شفيعی، همسر آقای گنجی، تاييد کرده است که شوهرش از جمعه شب به خانه فرستاده شده بدون آنکه اتهام تازه ای عليه وی مطرح شده باشد.
محمود سالاركيا، معاون دادستان تهران امروز، شنبه 27 اسفند، به خبرگزاری جمهوری اسلامی گفته است به اكبر گنجی مرخصی داده شده تا در ايام نوروز در كنار خانواده اش باشد.
آقای سالارکيا در عين حال گفته است که محکوميت آقای گنجی روز دهم فروردين پايان می يابد.
خانم گنجی گفته است حال جسمانی همسرش چندان مساعد نيست، کاهش وزن پيدا کرده و فشار خون او پايين است.
اکبر گنجی بخش اعظم دوران حبس خود را در انفرادی گذرانده است و می گويد که مورد شکنجه قرار گرفته و تهديد شده است.
آقای گنجی، سال گذشته در اعتراض به نحوه برخوردهايی که با او می شد، دست به اعتصاب غذايی طولانی زد که اين اعتصاب غذا بيش از هفتاد روز به طول انجاميد.
در طول اين مدت، دولت های خارجی، سازمان ها و گروه های مدافع حقوق بشر، شخصيت های سرشناس بين المللی از جمله برندگان جايزه نوبل و دبير کل سازمان ملل متحد، فعالان سياسی در داخل کشور و حتی شماری از مقامات جمهوری اسلامی تلاش بسياری برای آزادی وی انجام دادند.
دولت های غربی و سازمان های بين المللی آقای گنجی را زندانی سياسی تلقی می کردند.
اکبر گنجی به طور علنی به انتقاد از آيت الله علی خامنه ای، رهبر جمهوری اسلامی پرداخت و خواستار کناره گيری وی از قدرت شد.
وی پيشتر در رشته مقالاتی، وزارت اطلاعات وقت ايران را با قتل های سياسی مرتبط خوانده بود.
اکبر گنجی ۳ ارديبهشت ۷۹ پس از بازگشت از برلين در پی شرکت در کنفرانسی در همين شهر که برای بررسی اوضاع سياسی ايران برپا شده بود، بازداشت شد. وی بعد از آنکه همراه بقيه متهمان آن پرونده از اتهامات وارده تبرئه شد به اتهام آنچه "تبليغ عليه نظام و نگهداری اسناد محرمانه دولتی" خوانده شد به ۱۰ سال زندان و پنج سال تبعيد محکوم شد. اما ديوان عالی کشور ايران در نهايت آقای گنجی را به تحمل شش سال حبس محکوم کرد.
اینم عکسهاش:



پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384
چند روز آینده حتما حالم بهتر میشه.باید خیلی چیز ها رو از ذهنم پاک کنم و سعی کنم کینه به دل نگیرم.مثل همیشه باید گذشت کرد و صبور بود!
دیگر منتظر آمدنت نمیمانم
گفتی که میآیی و برایم بال خواهی آورد
تا بر تمام دریاها پرواز کنم
و برای همهی گنجشکهای گرسنه دانه بیاورم.
گفتی که میآیی و برای چشمهی پایین دره
بوتههای گل سرخ میآوری تا بیهوده هرز نرود.
گفتی که میآیی
و هرگز سایهی تو را در آستانهی در ندیدیم
هنگامی که تیغ خورشید
شکوفههای باغ را مثله میکرد.
تو که نیامدی
من تمام دریاها را گریه کردم
و همهی گنجشککان گرسنه را نان شدم.
نگران آمدنت نباش
که چشمهی پایان دره هرز نمیرود
خشک شده است دیگر
[مثل گلوی من
مثل گریههایم.]
و باغها،هرگز
آفتاب را، به سایهها نمیبخشند.
دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384
امشب به خاک سپردن خاطرت را
با آتش بازی چهارشنبه سوری جشن گرفتم
چه شب رنگینیی
فارغ از دلتنگی
فارغ از هر اشکی
که به یادت می ریخت
امشب بی یاد تو من خوابیدم
فارغ از بی خوابی
فارغ از کابوسی
که به یادت میبرد
خواب از چشم پر اندوهم

شنبه بیستم اسفند 1384
|
گزارش سازمان ديده بان حقوق بشر:حمله نیروهای انتظامی به مراسم گرامیداشت روز زن |
| |
|
| ||
|
هستيا:
| ||
پنجشنبه هجدهم اسفند 1384
به مناسبت سالگرد رزا لوكزامبورگ

"رزا لوكزامبورگ" در پنجم ماه مارس يك هزار و هشتصد و هفتاد و يك ميلادى در شهر كوچك زامسك (Zamosc) در لهستان بر خشت اين جهان افتاد. روييد، باليد و نوجوانى را ميزبان شد. هنوز شانزدهمين شمع فروزان نكرده بود كه به جنبش انقلابى سرزمينش پيوست. او مبارزه در راه آزادى و عدالت را درست در همان آغازين سكانس هاى زندگانى كليد زد! پدرش، "الياس لوكزامبورگ"، اقتدار زيادى داشت و فرمانروا بود كانون خانواده را.
بعداً رزا حكايت مى كرد: ”آن زمان ها، در خانه صبح اول وقت به طرف پنجره مى خزيدم، آن را به نرمى باز مى كردم و بيرون را مى نگريستم، چرا كه اكيداً ممنوع بود كه پيش از پدر از خواب برخيزيم.” (زن شورشى، زندگى و مرگ رزا لوكزامبورگ تاليف ماكس گالو، ترجمه مجيد شريف، ص ۱۳۶)
اما رزا كه در اين روزگار در ورشو مى زيست در سايه مادرش، لينا ممنوعيت و اقتدار پدر را نقض كرده و از همان آغازين روزهاى باليدن، ابتكار عمل را خود به دست گرفت. ”ولى او [پدر رزا] به همسرش، لينا، حكومت بر جان ها را واگذاشته بود... بدين ترتيب، ميان پدر و مادر، گرداگرد رزا در خانه ”زامش”، از ابتدا يك اتحاد و يك تقسيم كار وجود داشت. آرى اتحاد: زيرا كه پدر و مادر هر دو يهودى بودند، هم اين و هم آن دستخوش يك تحول شده بودند...” (همان)
بارى، زندگانى ”رزا لوكزامبورگ” چنان پرفراز و فرود و آن سان به رنگ هاى همه گرم پهلو مى زند كه واكاوى سيماى او در چند سطر و در يك مقال آسان نمىنماياند. باز هم نگاهى گذرا و بس فشرده.
زنده ياد مجيد شريف با ترجمه اثر درخور تامل ”ماكس گالو” كه پيرامون زندگى و مرگ ”رزا” سال ها پيش از اين روانه بازار نشر شد، سعى در واكاوى دقيق شخصيت سياسى و اجتماعى اين زن جريان ساز كرده است. او تصريح مى كند كه ”رزا” بيش از هر چيز به عنوان يك مبارز سياسى و نظريه پرداز انقلابى چپ مشهور گشته است. اما زندگى و مرگ وى نشان مى دهد كه ابعاد وجودى او بسى متنوع تر و فراتر از اين است.
هم او رزاست كه در ميانه پيكار بى امان با كژى ها و كاستى ها، عاشقانه هاى بسيار را نيز سرفصل مى سازد!... او به دوستش ”لئو بوگيش” مى نويسد: ”دليل نوشتنم اين است كه من هنوز اين عادت احمقانه را دارم كه بگويم هر آنچه را كه احساس مى كنم!”
رزا، لئو را ”فرزند عزيزكرده من”، ”شوهرم كه از هر كسى عزيزتر است” و ”فرشته من” مى خواند. ”رزا” با اينكه ترجمان عشق را در ”عشق عمومى” مى ديد، اما آن هنگام كه در زوريخ براى دوست و حالا همسرش نامه مى نويسد، تصريح مى كند كه قطعاً به نظرت عجيب خواهد آمد و شايد هم خنده دار، كه من اين نامه را برايت بنويسم.
در حالى كه ما در ده قدمى يكديگر سكونت داريم و سه بار در روز همديگر را مى بينيم وانگهى از آنجا كه من فقط يك زن هستم. اين رمانتيسم، اين نامه نگارى شبانه به شوهر خود، چيست؟ همه عالم ممكن است بخندند اما تو نه. اما تو اين نامه را با جديت و با قلبت بخوان، با هيجان، همان هيجانى كه با آن نامه هاى مرا در گذشته در ژنو، مى خواندى، زمانى كه هنوز زنت نبودم.”
بارى، سرگذشت غالب آرمانخواهان شامل حال هم او كه ”شعله فروزان انقلابش” خوانده اند نيز مى شود.
طلب عشق و محبت كانون خانواده و عطش اين همه كه در كوران مبارزات بى وقفه اين خلاء در زندگانى فرد مبارز حس مى شود.
”رزا” نيز تشنه است! تشنه دوستى و لئو به او آن نمى دهد كه مى بايد! نامه ها و نامه ها، پيكار و پيكار. هم عشق عمومى را فرياد مى كند و هم عشق به يار و همدم را! خطاب به لئو مى نويسد: ”ديگر نمى توانم كار بكنم. فكرم دائماً متوجه تو است ... جانم همه به جانب تو پرمى كشد و چشمانم از اشك پر مى شوند و شايد كه تو به اين حرف ها بخندى، چه اكنون اشكم در آستينم است...”
و همو رزاست كه در اوج پيكار براى بهروزى مردم به اين مرد يخين مى گويد كه به يك فضاى گرم و محرم نياز دارد.
”اما چنين فضايى در اين زمان ميان ما چه نادر است!” دلش هواى يار كرده است و به همدم مى گويد كه مى خواهد به او عشق بورزد تا نسيم گذشته را به ياد آورد! ”خود را به بى دست و پايى متهم مى سازد كه خواب ”فضاى لطيف، محرم و آرزويى” را مى بيند، آنگونه كه بود در زمان نخستين روزها.”
بارى، خلأ عشق و نياز پاك روان در مقطعى از زندگى ”شعله فروزان انقلاب” مى رود تا مثل خوره تمام روح سودايى او را دربرگيرد.
”چرا تنهايم مى گذارى؟ آه كه چقدر برايت ناله و زارى مى كنم، اما تو اين طور كه هر روز بيشتر به چشمم مى آيد، انگار ديگر مرا به اندازه گذشته دوست ندارى، آيا چنين نيست؟” و اوج غليان عاطفى عشق در رزا ”كينه در من اوج مى گيرد و مى خواهم به تو آزار برسانم، تو را جريحه دار كنم، به تو نشان دهم كه به عشقت نيازى ندارم!”
رزا لوكزامبورگ در سال ۱۸۹۸ راهى آلمان مى شود، آلمانى كه در اين مقطع تاريخى كانون جنبش جهانى چپگرايان بود.
"رزا" قلم به دست مى گيرد و هم زمان به طور منظم در چندين روزنامه مشغول به كار مىشود. او در برخى موارد سردبيرى اين روزنامه ها را نيز برعهده گرفته است. رزا حالا به كارزار شده است.
سخنرانى پشت سخنرانى، نقد و تبيين خردورزى و آگاهى طبقاتى مخاطبان در دستور كار او قرار مى گيرد.
حضور رزا، آتش را در محافل سياسى و اجتماعى آلمان فروزان مى كند. در ،۱۹۰۴ به جرم ”توهين به قيصر آلمان” او را به سه ماه زمان محكوم مى كنند.
اما هموست كه چون بسيارى از پيكارگران در زندان نيز دمى از پاى ننشسته و به طور مرتب، دگرگونى هاى سياسى آلمان، لهستان و نيز انقلاب ۱۹۰۵ روسيه را تعقيب مى كند.
لوكزامبورگ پيرامون اين همه، تحليل هاى عميق و درخور توجهى را نيز ارائه داده است.
”رزا” بار ها به صراحت گفته است كه براى او چيزى جز وظيفه وجود ندارد! زنده ياد شريف در پيشگفتار اثر مذكور از يك چهره شگفت و يكتا، همچنان تپنده و پرهيجان سخن مى گويد. واگويه مان مى كند كه تاريخ، ديروز، او را به قتل رساند، امروز به او حق مى دهد!
سيماى رزا لوكزامبورگ به مثابه يكى از چهره هاى نامى سوسياليسم، نظريه پرداز ژرف انديش، سياستمدارى موشكاف، اقتصاددانى سختگير و تحليلگرى روشن بين همچنان مطرح است. ”او ملى گرايى افراطى را افشا مى كند و از همان سال ،۱۹۱۸ پيوند ضد طبيعى ميان سوسياليسم و وحشت را محكوم مى نمايد.” (همان)
اما رزا اسطوره نيست. بت نيست! و ما را نيز با هيچ اسطوره و بتى كارى نيست!
”رزا” در خلوتكده رازهايش واگويه مان كرده است كه در گوشه دنجى از باغ، خود را بيشتر در خانه خويش احساس مى كند... تا در يك كنگره حزب...
”با اين وجود اميد وارم در حين انجام وظيفه در نبرد خيابانى يا در زندان بميرم. اما من در اعماق ضمير خويش، بيشتر به گنجشك ها تعلق دارم تا رفقا.” و او تا واپسين دم رزم بر آن بود كه آزادى، همواره، دست كم آزادى كسى است كه ديگر گونه مى انديشد.
تنها مرور فشرده عناوين بيست و سه سرفصل زندگى و مرگ رزا لوكزامبورگ، ابعاد مختلف و گونه گونى شخصيت وى را خوب هويدايمان مى كند. در اينجا به ذكر اين عناوين كه غالباً گفته هاى رزا در فصول مختلف زندگانى است اشاره مى كنم.
”فرزند بيمار يك خانواده يهودى”،
”تحقير شده، آزرده، شورشى، انقلابى”،
”شباهنگام صدايى مرا بيدار كرد...”،
”من هنوز اين عادت احمقانه را دارم كه بگويم
هر آنچه را كه احساس مى كنم.”، ”از چه رو تنهايم مى گذارى؟”
”اين چه زندگى اى بود؟”، ”آنچه در دل دارم، بر زبان مى آرم”، ”در يك كلام از اينكه زندگى مى كنم خوشحالم”، ”بگذار به آزادى عمل كنم”، ”ما يك دوران باشكوه را تجربه مى كنيم”، ”من اجازه نخواهم داد كه رهبرى حزب زندگى ام را تامين نمايد”، ”من به سختى مى توانم در اين هواى عفن و ساكن نفس بكشم”، ”خلق و خوى من نيازى به دفاع ندارد”، ”سرنگون باد جامعه رسوايى كه چنين دهشت هايى را به بار مى آورد”، ”و اكنون مرا محكوم كنيد”، ”بر اين باورم كه امكان ندارد در برابر آن خاموشى گزيد”، ”راستى را كه ديگر از هيچ چيز ترس ندارم”، ”من غير از آن چوبى كه پرچم را به آن آويخته اند نيستم.”، ”در واقع من اندكى زخم خورده ام...”، ”اما، تو چه مى خواهى؟ ناليدن طريق بودن من نيست.”، ”اين زندگى كه در اينجا مى گذرانم، يك دوزخ راستين است!” بايد تاريخ را بدان گونه دريافت كه جريان مى يابد”، ”بودم، هستم، خواهم بود!”، و دست آخر واگويه ژان ژورس با ياد رزا!
”گرچه گورها حاشيه جاده را فراگرفته اند، اما جاده به عدالت راه مى برد!”
رزا لوكزامبورگ در بيست و هفتم ژانويه ،۱۹۰۵ شاهد تظاهرات بزرگ ورشوست. موطن او حالا به غليان آمده و ”رزا” دور ترك اين همه! حالا همسرش لئو، راهى ميدان نبرد ورشو مى شود.
”بدين گونه نشان مى دهد كه آن فرد بى ثباتى كه رزا بدان متهمش مى كند نيست؟” و ديگر دوستش ”كاسپراك” كه در ۱۸۸۸ به يارى اش آمد تا از مهلكه بگريزد، ماه هايى بعد در پايان يك درگيرى دستگير شده، به مرگ محكوم و اعدام مى شود. ”رزا” در سال ۱۹۰۶ به يارى انقلابيون در روسيه مى رود، به فاصله بسيار كمى از حضورش در روسيه بازداشت و زندانى مى شود. تنها به دليل بيمارى و نيز تابعيت آلمانى است كه از زندان آزادش مى كنند.و اما سال ،۱۹۱۳ سال حادثه است! مهم ترين اثر ”رزا”، يعنى ”انباشت سرمايه، اداى سهمى در توضيح اقتصادى امپرياليسم” روانه بازار نشر مى شود.لوكزامبورگ در اين اثر شهره خود كنكاشى هوشمندانه دارد پيرامون گسترش سرمايه دارى در مناطق جديد و عقب مانده و اثر آن بر تضادهاى درونى سرمايه دارى. يك سال پس از انتشار كتاب، در بيستم فوريه ،۱۹۱۴ به دليل اعتراض به آغاز جنگ جهانى اول، بار ديگر بازداشت و روانه چهارديوارى محصور مى شود!و رزا در تمامى اين سال هاى پرمخاطره، زيستن و مرهم نهادن بر زخم هاى پرشماره اش را در جايى ديگر جست. آنگونه كه صاحب نظران و محققان تاريخ گواهى مى دهند، پيكار و مبارزه بى وقفه ”رزا لوكزامبورگ” راه سنگلاخ انقلاب اكتبر را هموار كرد. هموست كه در اوج ياس و نااميدى واگويه مان كرد، توده ها وقتى كه به جنبش درآيند، چيز ديگرى خواهند آفريد! او بارها به انقلاب اكتبر اشاره كرده است و نتيجه گيرى كرده كه مهم ترين چيز آموزش توده هاست.
او به فرانتس مهرينگ، همرزم خود مى گويد: ”ما بايد چشم به راه مبارزات و اصطكاكات مداومى باشيم... ما به دوره اى نزديك مى شويم كه در آن توده حزبى نيازمند يك جهت گيرى فعال، بى رحمانه و دورنگر خواهد بود.” باور لوكزامبورگ، سازماندهى و تشكيلات در تداوم و خاصه ثمربخشى حركت مبارزان نقشى بسزا دارد.
در عين حال كه پيكارى بى وقفه را در راه بهروزى توده بى نوا مى آغازد، هر نوع دگماتيسم و ديكته حزبى را نيز برنمى تابد. به ابتكار عمل و حركت به دور از پذيرش كامل و بى چون و چراى ديكته هاى مرسوم سخت خو گرفته است... به رفيق رومانيايى خود مى نويسد: ”در اينجا، در آلمان، به نظر مى آيد كه هرگز استراحتى به خود نخواهيم ديد... بيهوده است كه از اين امر شكوه كنيم.” او اين همه را به درستى قانون رشد حزب عنوان مى كند.
در يك هزار و نهصد و دوازده ميلادى، رزا با ”پله خانف” و ”لنين” ديدارهاى مكررى داشته است. او درباره رهبر انقلاب اكتبر مى گويد: ”او ديروز آمد، و امروز، چهاربار، باز آمده است.
من با او با خشنودى بحث مى كنم، او با هوش و با فرهنگ است. من دوست دارم به چهره وى كه چندان زيبا نيست نگاه كنم...”
او هيچ ابايى ندارد از اينكه در اوج مبارزه، سانتراليسم موجود حزبى را به چالش بگيرد و تو تاليتاريسم را با هر قاموس آن محكوم كند! او در اين زمينه حتى اختلاف نظراتى را با برخى از موضع گيرى هاى لنين عيان مى كند.
رزا، آزاد است، مسلط است و رها! هموست كه در تابستان يك هزار و نهصد و دوازده، منطبق با آثار ماركس، مكانيسم هاى سوق نظام كاپيتاليستى به سوى امپرياليسم شدن و شبه نظام سرمايه را به سوى قبض و بسط بيش از پيش سلطه خود بر سرزمين ها و بازارهاى جهان را به درستى تحليل و تبيين مى كند. او بس هوشمندانه به صدور كالاهايى اشاره مى كند كه نظام جهانى سرمايه را مجاز به بازتوليد سرمايه مى نمايد و به ارزش افزوده اى اشاره
مى كند كه خون اين نظام است!...
”انباشت سرمايه” را محققان صاحب نام در زمره يكى از شاخص ترين آثار علمى در قلمرو سوسيال دموكراسى پس از كوچ ابدى فرد ريك انگلس دانسته اند.
حالا چهارم ماه اوت يك هزار و نهصد و چهارده ميلادى است. ”رزا لوكزامبورگ” در كنار ”كارل ليپ كنشت”، ”فرانتس مهرينگ” و ”كلارا زتكين” جمعيت اسپارتاكوس را بنيان مى ريزند.
ليپ كنشت درباره اين دوران گفته است: ”پيش از ۴ اوت به همراه تعدادى ديگر هر آنچه را كه از نظر انسانى امكان پذير است انجام دادم تا گروه پارلمانى را به رد اعتبارات نظامى متقاعد سازم.”
درست در همين مقطع زمانى است كه ماتيلا ياكوب مردى كه صاحب يك دفتر تكثير اسناد در برلين بود و دو سال از رزا كوچكتر شيفته او مى شود. ”نخستين بار كه رزا لوكزامبورگ نزد من آمد تا يك مقاله را برايم بازخوانى كند، تاثير عميقى بر من گذاشت. من چشمان بزرگ درخشان او را نگاه مى كردم، چشمانى كه به نظر مى آمد همه چيز را درك كنند، قلبم تندتر از پيش به تپش درآمد!” ”ياكوب” حالا شيفته رزمنده انقلابى است اما ”رزا” دست نايافتنى تر مى نماياند.
”متاسفانه آدم هاى اندكى را مى يابم كه قصد شان يارى من باشد. هرگز نمى توان به ”كارل ليپ كنشت” دست يافت. زيرا كه همچون ابرى در آسمان به هر سو مى دود. ”فرانتس مهرينگ” براى هر كارى غير از ادبيات تفاهم اندكى نشان مى دهد و واكنش ”كلارا زتكين” هيستريك و كاملاً نوميدانه است.اما به رغم همه اينها قصد من اين است كه ببينم چه مى توانند انجام دهند.”و همو رزاست كه چهار سال پياپى از داخل زندان به رهبرى، برانگيختن و سازماندهى مبارزات ضدجنگ ادامه داده و از اين رو خشم توسعه طلب هاى آلمانى بيش از هر زمان ديگرى برانگيخته مى شود. در هشتم نوامبر يك هزار و نهصد و هجده ميلادى انقلاب آلمان به وقوع مى پيوندد، متعاقب اين انقلاب، ”رزا” از زندان رها مى شود. او همه عزم خود را جزم مى كند و براى يارى انقلاب نوپا از هيچ فرو نمى گذارد.
اما باز هم همان شاه كلام ماناى تاريخ مكرر مى شود، ”انقلاب كردن آسان اما انقلاب را نگاه داشتن سخت است!” انقلاب آلمان به رغم تمامى ازجان گذشتگى ها شكست را ميزبان مى شود. حالا جوخه اعدام انقلابيون چون هميشه ايام برپا مى شود.اما ”او رزا در اين شامگاه برلينى ۱۵ ژانويه ۱۹۱۹ آنجا بود، بى دفاع با موهاى خاكسترى، با خطوط چهره گود افتاده در اثر خستگى و بى خوابى، صورت پهن او چين افتاده و رنگ پريده بود، با بينى درشت و بلند، بالا پوشش، شانه هايش را كه هيئتى سنگين داشت مى پوشانيد، زن سالمند با پيكرى اندك خميده، بيش از چهل و هشت ساله به نظر مى آمد...”
”رزا لوكزامبورگ” به همراه ديگر هم رزمش ”كارل ليپ كنشت” بازداشت مى شوند. ”او با جامه هاى خويش با ريخت خود، به هر زن بورژواى آلمانى شباهت مى يافت اما حالت چهره او كه سربلندى از آن مى باريد آنچه را كه بارها نوشته بود تكرار مى كرد ”من از هيچ چيز نمى ترسم.” و يا ”من در اين اواخر به مانند فولاد صيقل خورده سخت گشته ام.”
عقربه ها را ياراى حركت نيست. همرزم ”رزا” كارل ليپ كنشت، با پيكرى سراسر خون آلود از سرسراى هتل ادن عبور داده مى شود. سرگذشت تراژيك كمون پاريس تاكمون آلمان ممتد مى شود! حالا يكى از گزمگان نعره مى زند: ”پتياره پير را ببينيد كه دارد غوطه مى خورد!” ”رزا” را سخت شكنجه كرده اند. رشته اى از خون از دهان و بينى او جارى است.
پيش از هرگونه محاكمه و دادرسى، درست در روز پانزدهم ژانويه يك هزار و نهصد و نوزده ميلادى، ”رزا لوكزامبورگ” زير ضربات قنداق تفنگ سربازان آلمانى جان مى بازد.و ستوان فوگل، محض احتياط، گلوله اى را به شقيقه چپ پيكر بى جان رزا شليك مى كند. دو روز پس از واقعه در هفدهم ژانويه، لئوبوگيش تلگرامى به رهبر انقلاب اكتبر مخابره مى كند: ”كارل و رزا آخرين وظيفه انقلابى خود را به انجام رساندند!”هاى و هوى گنجشكان در شاخ و برگ هاى درختان تى پرگارتن تا به آ سمان رفته است و آبى آسمان را سرخ ماسيده. آن سوترك، نجوايى جامه از تن برون كرده و فريادوار نقش مى زند. او برتولت برشت بيست و يك ساله است! ساعتى است كه رز سرخ ناپديد شده! معلوم نيست كه كجا دفن شده!نویسنده: سهیل آصفی
دوشنبه پانزدهم اسفند 1384
|
8 مارس در پارک دانشجو |
|
جمعي از زنان ايراني براي اعلام همبستگي با زنانِ جهان و محو هرگونه نابرابري، تبعيض، خشونت؛ و برقراري صلح، عدالت، برابري، و آزادي در روز جهاني زن (چهارشنبه ۱۷ اسفند – ۸ مارس) از ساعت ۱۶ الي ۱۷ در پارک دانشجو گردهم مي آيند. گروه " هم انديشي زنان(WMW)" كه پايه ريز اين برنامه بوده است،تركيبي است از چندين گروه و انجمن فعال در حوزه زنان كه از عموم علاقمندان براي شركت در اين مراسم دعوت كرده است.
![]() |
یکشنبه چهاردهم اسفند 1384

من
گرسنگی را می پذیرم و تن نفروشم به نانداران بی عشق.
دستان کوچکم را در دستهای بزرگ مردان کمونیست خواهم گذاشت و
دنیایی را که در آن برابری معنا بیابد خواهیم ساخت.
با اندیشه ی لطیفم، خواهم ایستاد
در برابر دشمنان و غارتگران فکر انسانی.
آینده را میخواهم.
وبلاگ فرمیسک
شنبه سیزدهم اسفند 1384
سرود برج دريايی
چهار خواهر در کنار يک برج دريايی ،
بين آبهای نيلگون و دشت زنبقهای وحشی
زندگی میکردند.
يکی گرگ بود و يکی برهای سر بهراه
و آن ديگری قو
و چهارمی ، يک ماهی که از ژرفای افسانهای از درياها میآمد.
هر چهار خواهر دلباختهی يک مرد بودند.
مردی زيبا و جوان
که هر روز در آبهای نيلگون ،
در کنار دشت زنبقهای وحشی
تن به آب میسپرد.
بره ، کُرکهای نرمش را به او داد ،
تا بستر تنهايیاش را گرم بدارد.
قو ، پرهای زيبايش را به او بخشيد،
تا تاجی بر موهای تابدارش باشد.
ماهی ، از کشتیهای اشرافی غرق شدهی ته دريا
برايش انگشتریهای پر زرق و برق پيشکش آورد.
گرگ – اما – به تنهايی پيرامون زنبقهای وحشی میدويد...
گرگ به تنهايی میدويد ، آنجا که زنبقها مغرورانه سر کشيده بودند
او به مرد جوان چيزی بجز نيمنگاهی از برق نگاهش را نداد
تنها صاعقهای از چشمان وحشیاش را...
آنگاه... در کنار دريای تابستان
و در امتداد دشت زنبقهای وحشی
مرد جوان موجها را رها کرد و گرگ را دنبال گرفت...
سه خواهر افسون شده ،
در برج ،
همانجا که قلبهای عاشقشان بيدار شده بود
بناگزير چشم به راه ماندند...
سه خواهر افسون شده ؛
ماهی
بره
و قو
"اگر ما صبورانه منتظر بمانيم
- هر چند که اين انتظار رنج آور باشد –
سر انجام روزی ،
آن ايزد عشق
از ميان آبهای سبز باز میگردد... "
و اکنون ساليانی دراز است که؛
زمان همچنان میگذرد...
و موجها همچنان به بدنهی برج میکوبند...
و سه خواهر اسطورهای همچنان صادقانه،
چشم به راه جوان عاشقی هستند ؛
که گرگ او را خورده است...
چهارشنبه دهم اسفند 1384
وحشت را در چشمان این دختر می بینید؟این عمل وحشیانه همواره و در تمام زندگی همراه اوست.روح او را آزرده می کند.او دیگر چگونه می تواند خود را به عنوان موجودی مستقل بداند.با او همانند حیوان و شاید بدتر رفتار می شود او گناه کار است وحشیست. موجودی شهوتران است.او پلیدو نا پاک است. کیست که به داد این دختران معصوم برسد؟ کسیت که آنها را از یوق بردگی برهاند؟کیست که اشک های این دختران بی گناه را ببیند؟کیست که ناله های او را بشنود؟او گناهکار است چون زن است.چون قدرت تولید مثل دارد چون این مردان وحشی را پرورش میدهد.به راستی او چه می تواند بکند جز تن دادن به این همه خواری و ذلت.؟!!

"اين كار معمولاً در شرايط كاملاً ابتدايي به وسيله قابله يا زني دهاتي انجام مي شود. از هيچ داروي بيهوشي براي اين كار استفاده نمي شود و دختران با هر ابزاري كه در دسترس باشند مانند تيغ ريش تراشي، چاقو، شيشه شكسته، سنگ نوك تيز و در بعضي مناطق با دندان بريده مي شوند..."
اين قسمتي از كتاب "گل صحرا" خاطرات واريس ديري زن افريقايي است كه در كودكي ختنه شده است.
وقتي چندي پيش اين كتاب را مي خواندم هرگز تصور نمي كردم در كشور من هم زناني تحت اين عمل وحشتناك قرار مي گيرند. امروز با فهميدن اينكه عمل ختنه در بعضي نقاط كشورم هم اتفاق مي افتد. چنان شوكه شده ام كه گويي هرگز انجام اين عمل رابراي زنان كشورم تصور نمي كردم.
امروز همان قدر از شنيدن اين عمل وحشيانه در كشورم متاثر و مغموم شدم كه چند ماه پيش هنگام خواندن خاطرات واريس ديري درباره مثله شدنش.
امروز با زني از اهالي بندر كنگ صحبت مي كردم. "بندر كنگ" يكي از شهرهاي كوچك استان هرمزگان ودر5 كيلومتري بندر لنگه است.
اين زن زيبا روي جنوبي با نجابت خاص زنان آن خطه از مسائل و مشكلات زنان برايم مي گفت. اينكه ا وو دوستانش به تازگي موفق به تاسيس يك ngo براي زنان بندر كنگ شده اند.
به قول خودش هدف اصلي شان از تاسيس اين نهاد غير دولتي فقط فراهم كردن زمينه اي براي حضور زنان در جامعه است.
او رو به من گفت: كلاسهاي خياطي، گلسازي و كارگاههاي آموزشي همه بهانه اند، بهانه اي براي حضور زنان در جامعه.
او از پدران، برادران و شوهران سخت گير بندر كنگ برايم گفت و اينكه آنها به بهانه هاي مختلف از رفت و آمد آزادانه همسران و خواهرانشان در شهر جلوگيري مي كنند و خواهران جوان خودرا نيز بدون هيچ دليلي از ادامه تحصيل محروم مي كنند.
اين دوست عزيز هنگام صحبت هايش ناگهان مكثي طولاني كرد و در سكوتي عجيب فرو رفت.... سكوتي كه انگار سالها طول كشيد وقتي با كنجكاوي دليل سكوتش را جويا شدم و او را تشويق به سخن گفتن كردم و خواستم تا مرا بيشتر در جريان مسائل و مشكلات زنان شهرش بگذارد.
با صدايي لرزان گفت:" مي داني خجالت مي كشم مساله اي را برايت بگويم"... و باز مكثي طولاني، " مي داني، مهم ترين مشكل زنان شهرمن مرد سالاري، آزار و اذيت مردان يا ممانعت از ادامه تحصيل دختران نيست. زنان شهرم مشكل بزرگ تري دارند.... آنها هنوز ختنه مي شوند، من و ديگر زنان فعال شهرهم هرگز قادر به حل اين معضل نيستيم. ما توانستيم در اين شهر يك مدرسه دخترانه راهنمايي و يك انجمن شعر زنان تاسيس كنيم... اما چه فايده درباره اين عمل وحشتناك هيچ كاري نكرده ايم و نمي توانيم هم بكنيم.
عمل ختنه در برخي ديگر از كشورهاي جهان هم انجام مي شود مثلاً در سومالي اعتقاد عمومي بر اين است كه چيزهاي بدي ميان ران هاي دختران وجود دارد كه ناپاك و نجس است و بايد از ميان برداشته شود. جاي آنها دوخته شود و فقط اثر زخمي در محلي كه اندام هاي جنسي بوده اند باقي گذاشته شود. اما جزئيات واقعي اين آئين همواره براي زنان به صورت معما باقي مي ماند. "
نوزادان دختر بندر كنگ نيز پس از 40روزگي با تيغ ريش تراشي ختنه مي شوند. اگر خانواده اي در اين سن از عمل دخترش بگذرد، اين عمل در سن 4يا 5سالگي انجام مي شود. در اين عمل لبه هاي كلتيورس با تيغ بريده مي شود. تحمل اين كار براي دختران 4 يا 5 ساله به مراتب سخت تر از نوزادان است چرا كه آنها در تمام طول عمل شاهد مثله شدنشان هستند. كه اين مسئله در آينده برايشان عواقب روحي مخربي خواهد داشت.
از دخترك بومي بندر كنگ مي پرسم: هيچوقت انجمن شما در جهت تغيير اين نگرش ها گام برداشته است:" تو مردم شهر من را نمي شناسي آنها از ختنه به عنوان " تيغ سنت و فرهنگ" نام مي برند.تيغي كه اگر بر بدن زني ننشيند، آن زن نا پاك و نجس خواهد بود. حتي حرف زدن در اين باره هم گناه محسوب مي شود."
شايد به همين خاطر است كه از من قول مي گيرد در نوشته هايم هرگز نامي از او نياورم.
در بندر كنگ همچون ساير نقاطي كه اين سنت دست و پا گير و شوم اجرا مي شود. قابله هاي محلي در شرايط كاملاً غير بهداشتي و ابتدايي اين كار را انجام مي دهند. اين زنان اين عمل را مفيد و مجاز مي شمارند. سرپيچي از آن را بر نمي تابند.
گفته مي شود اين سنت توسط مردان هرمزگان و از طريق سفر آنان به كشورهاي ديگر همچون هند (كلكته) و سومالي به اين ديار راه يافته است.
دوست عزيزم در اين باره گفت: " هنوز پير مرداني را در در شهر مي شناسم كه زن و بچه اي در سومالي يا كلكته دارند و گاهي به آنها هم سر مي زنند، ورود اين سنت لعنتي هم لابد از همانجا بوده است."
اعتقاد عمومي در بندر كنگ اين است كه زنان موجوداتي شهوتران هستند وفقط با عمل ختنه مي توان شهوت را از آنها دور ساخت. زنان ختنه نشده در اين منطقه موجوداتي ناپاك و پليد متصور مي شوند.
واريس و دختران آفريقايي تنها دختران و زناني نيستند كه بي رحمانه مثله شده اند." گل صحراهاي" زيادي در كشور مان هستند كه هنوز وحشيانه ختنه مي شوند. اما صدايشان به جايي نمي رسد پس وظيفه من و توست كه با اين سنت هاي غلط و بيرحمانه مبارزه كنيم.
سه شنبه نهم اسفند 1384
رشته ای بودو گسست
دل چو از بند تو رست
جام جادویی اندوه شکست
آمدم تا به تو آویزم
لیک دیدم که تو ان شاخه بی برگی
لیک دیدم که تو بر چهره امیدم
خنده مرگی
وه چه شیرین است
بر سر گور تو ای عشق نیاز آلود
پای کوبیدن
وه چه شیرین است
از تو ای بوسه سوزنده مرگ آور
چشم پوشیدن
وه چه شیرین است
از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن
در بروی غم دل بستن
که بهشت اینجاست
به خدا سایه ابر و لب کشت اینجاست
تو همان به که نیندیشی
به من ودرد روان سوزم
که من از درد نیاسودم
که من از شعله نیفروزم
دوشنبه هشتم اسفند 1384
نگاهى ديگر به "خشونت عليه زنان"
ايرنا
خشونت خيابانى:
اولين ساعات صبح يک روز برفى و کارى درفصل زمستان زن جوانى سرچهارراه به انتظار يک تاکسى ايستاده است . تاکسىها همه بدنبال دربستىاند و انگار او را نمىبينند. نگاهى به ساعت مچىاش مىاندازد و درمانده به انتهاى خيابان چشم مىدوزد. دستانش به يارى صورتش مىروند تا پوششى براى سوز سرما شوند و چشمانش نيز همچنان در ميان ماشين هاى عبورى ، تاکسىها را مىجويد. با خود مىگويد " کاش مهد کودک به اداره نزديک بود و کاش حقوقم کفاف تاکسى دربست را مىداد، کاش ..." صداى بوق ماشينى او را به خود مىآورد و راننده ميانسال پژو GLX سرمه اى رنگى با اشاره سر از او مىخواهد که سوار شود و زن با غيظ رويش را برمى گرداند اما راننده مصرانه با بوق ديگرى او را به داخل ماشين دعوت مى کند. حالا صداى بوق گوشخراش چند اتومبيل ، بدليل توقف راننده پژو شنيده مى شود و زن به اجبار درجهت مخالف حرکت ماشينها طول خيابان را قدم مىزند و خجالت زده از نگاه شماتت بار راننده ها ، در انتظار يک راننده تاکسى باانصاف به انبوه ماشينها خيره مىشود. چندلحظه اى نگذشته است که يک پرايد سفيد جلوى پاى او ترمز مىکند، پسر جوان راکب و سرنشين کنار دستش ، ايما و اشاره را آغاز مىکنند، زن زبان به ناسزا مىگشايد و اتومبيل دو جوان مزاحم نيشخند برلب ، بسرعت از محل دور مىشود. "دربست"! اين را زن مىگويد ، تاکسى مىايستد و زن با جاگرفتن در صندلى عقب چشمانش را مىبندد ، راديو پخش تاکسى روشن است و سخنان مجرى برنامه صبحگاهى درباره اهميت و نقش زن در جامعه است .
***
خشونت در محيط کار:
کارت حضور و غياب را که داخل دستگاه مىگذارد، ساعت از ۹ گذشته و درست يکساعت تاخير داشته است . به خود دلدارى مىدهد که ديروز هم همکارم به خاطر بردن ماشين همسرش به تعميرگاه ، ديرآمده بود و اتفاقى نيافتاد، پله ها را يکى درميان طى مىکند، با سلامى زير لب وارد اتاق مىشود و از سنگينى نگاه دو همکار در مىيابد که آقاى رييس از دير آمدن او عصبانى است.
همين که کيف را روى ميز مىگذارد صداى فرياد رييس که او را با نام به داخل اتاقش فرامى خواند، فضاى اتاق و سالن را پر مىکند. در ذهنش اين موضوع که روز گذشته بدليل ارائه گزارش کارى جامعش شايسته تقدير خوانده شده بود، جرقه مى زند. شايد يادآورى آن کمکش کند. ورود او به اتاق و عرض سلام او ، رييس را برافروخته مىکند: "هزار بار پشت دستمو داغ کردم که زن استخدام نکنم خجالت هم خوب چيزيه ، يه روز بچهات مريضه ، يه روز خودت، روز سوم هم حتما با شوهرت دعوات شده ، آخه خانم از هفت روز هفته هشت روزش دير مىآى سر کار".
زن توجيه و توضيح را بىفايده و سکوت را تنها راه چاره مىبيند ، آقاى رييس هنوز در حال فرياد کشيدن است و زن آرام از اتاق خارج مىشود ، روى برد ديوار سالن بريده روزنامه اى توى چشم مى خورد: "برابرى جنسيتى ، شاخص مهم توسعه ".
***
خشونت از نوع خانگى:
ساعت از هشت شب گذشته است ، زن خسته از حوادث امروز و نظافت منزل در آشپزخانه مشغول آماده کردن ميز شام است. کنار اجاق گاز چند برگ کاغذ حاوى مطالب ادارى قرار دارند و زن گهگاه نگاهى به آنها مىاندازد. همسر و پسر چهارساله اش در اتاق نشيمن روى کاناپه لم داده و تلويزيون تماشا مىکنند.
غرولند مرد هر از چند گاه به گوش مىرسد، "خانم ، حاضر نشد"؟! زن به سرعتش مىافزايد، کتلت ها را تند و تند توى ماهيتابه مىاندازد و کاغذها را به فراموشى مىسپارد. بشقابها را که روى ميز مىچيند، صداى مرد باز بلند مىشود "اين طفل معصوم از گرسنگى مرد! يه ذره بجنب ديگه زن!" زن از کوره در مىرود و با صدايى خسته و عصبى جواب مىدهد : "من بجنبم؟"
از وقتى اومدى يک کلمه از من پرسيدى که از صبح يک دقيقه هم ننشستهام چته ، اصلا فهميدى امروز چى شده. آخه من که کنيز زر خريد نيستم والله منم آدمم".
مرد خشمگين در آستانه در آشپزخانه ظاهر مىشود: "به به نمىدونستم بعد از صبح تا غروب جون کندن بايد سنگ صبور شما هم بشم. صد بار گفتم نمىتونى نرو سرکار، قناعت کن
- شام و ناهارت بايد سروقت حاضر باش
- پس زن گرفتم براى چى؟
- اين ديگه چيه؟! کارهاى ادارهات را هم آوردى خونه؟!
کاغذها يکى پس از ديگرى در دستان مرد تکه تکه مىشوند و کف آشپزخانه را مى پوشانند. زن مات و مبهوت به رفتار مرد مىنگرد و بىرمق روى صندلى مى افتد، کاغذهاى خرد شده روى زمين به او مىگويند که ديگر نبايد نگران باشد و از فردا او ديگر کارمند آن اداره نيست ، پنجره باز آشپزخانه رو به خيابان است ، روى ديوار مدرسه دخترانه نوشته کمرنگى ، خوانده مىشود:
" دختران مصمم امروز مادران موفق فردا "
****
سفر يک روزه مجازى به همراه اين زن جامعه امروز که سه نوع خشونت خيابانى، در محل کار و خانگى را به تصوير کشيده است ، بخش اندکى از رخدادهايى است که همه روزه زنان جامعه ما را تحت تاثير خود قرار مىدهد.
طبق ماده ۶۱۹ قانون مجازات اسلامى ، آزار و اذيت و توهين به زنان در ملا عام مستوجب کيفر است و اگر زنى مورد تعرض واقع شود مىتواند با گزارش به پليس ، متخلف را معرفى کند.
طبق آمار منتشر شده در سال۸۳ ،۷۳ درصد زنان ايرانى بيش از يکبار با خشونت خيابانى مواجه شده اند.
به عقيده کارشناسان ، زنان دراکثر مواقع بدليل ناآشنايى با مقررات موجود ، فقدان قوانين حمايتى و ترس از سوء برداشت توسط ديگران اقدام به شکايت نمىکنند.
در بسيارى مواقع ، زنان خشونت ديده با پرهيز از افشاى خشونت به پنهان ماندن عمق ستمى که بر آنان روا مىشود کمک مىکنند، چرا که فرهنگ ايرانى در چنين جرائمى تفاوت چندانى بين نگاه به زن مورد ستم با نگاه به مرد مزاحم ، قايل نمىشود. خشونت در محل کار نيز نوعى ديگر از خشونت عليه زنان است ، زنان بسيارى در کشورهاى مختلف جهان مورد سوءاستفاده جسمى و جنسى در حين کار قرار مىگيرند و در بسيارى موارد از دريافت حقوق برابر با مردان بىبهره هستند.
کمتر بودن فرصتهاى شغلى ، نابرابرى در دستمزد ، تحقير و تعرض جنسى به زنان از جمله مصاديق خشونت عليه آنان در محيط کار است که جنبشهاى فراوانى را در سراسر جهان بوجود آورده است .
در گوشه و کنار اين جهان پهناور، هنوز هستند کسانى که نتوانسته اند باورهايشان را متناسب با اقتضائات زمان تغيير دهند و با جنس دوم دانستن زن ، برابرى فرصتهاى شغلى زنان و مردان را غيرقابل قبول مىدانند.
برخى از اين ايده ها با خزيدن به لايه هاى فکرى جامعه و حتى با استتار در جامه روشنفکرى و شايسته سالارى ، نقش مهمى در مسکوت نگاه داشتن طرحها و برنامه هاى مربوط به مسائل زنان ايفاء مىکنند.
وجه ديگرى از اين معضل اجتماعى، خشونت خانگى است که به يقين قديمىترين و پنهانىترين نوع خشونت عليه زنان است و بسيارند زنان و دخترانى که توسط پدر ، برادر ، همسر و حتى پسران خود مورد اذيت و آزار جسمى و روحى قرار مىگيرند.
همسر آزارى عبارت است از سوء رفتار با زن که به اشکال پرخاشگرى ، بدرفتارى روانى ، هتاکى ، ضرب وشتم ، استثمار کارى و مالى ، منع روابط اجتماعى و ترک رابطه زناشويى ظاهر مىشود.
سالانه بين يک تا چهار ميليون زن در جهان مورد اذيت و آزار همسرانشان قرار مىگيرند و ۴۷ درصد از مردانى که زنانشان را کتک مىزنند ، حداقل سه بار در سال اين کار را تکرار مىکنند.
خشونت عليه زنان زمينه ساز موثرى براى ديگر آسيبهاى اجتماعى مانند فرار از خانه ، خودکشى ، همسرکشى ، فرزند کشى ، طلاق و حتى اعتياد به مواد مخدر است. تدوين قوانين حمايتى ، عدم سکوت در مقابل خشونت ، عدم توجيه خشونت ، ايجاد خانه هاى امن ، آشناسازى دختران نوجوان نسبت به حقوق خود ، توجه رسانه ها به فرهنگ سازى در زمينه پيشگيرى از خشونت عليه زنان از جمله مواردى هستند که در صورت تحقق ، نقش مهمى را در رفع اين معضل ايفا مىکنند.
هشتم مارس و روز جهانى زن بهانه ديگرى است براى بيان خواسته اى از انبوه مطالبات زنان که "بياييد خارج از منظر منافع حزبى و گروهى ، به مسايل زنان بنگريم".
شنبه ششم اسفند 1384
سه شنبه دوم اسفند 1384
"حبس خانگی"
حکمی که تلویزیون
برای ما زنان صادر کرده
نوشین احمدی خراسانی(وقایع اتفاقیه)
با پخش نخستين برنامه تلويزيوني در ايران (در سال 1336) بهتدريج تلويزيون به يكي از اعضاي ثابت بسياري از خانوادههاي ايراني تبديل شد. بطوري كه در سال 1373، حدود 98 درصد از خانوادههاي شهري و 61 درصد از خانوادههاي روستايي داراي تلويزيون بودند (نماگرهاي اقتصاد جمهوري اسلامي، 1374). همچنين يكي از تحقيقات منتشرنشده در روستاهاي مختلف كشور نشان ميدهد كه 1/69 درصد از اعضاي خانوادههاي روستايي در طول روز، بيشترين ساعتهاي اوقات فراغت خود را به تماشاي تلويزيون و 3/3 درصد آنان نيز به گوش دادن راديو اختصاص ميدهند.
نگاه كردن به تلويزيون در بخشهاي مختلف كشور، از مهمترين سرگرمي خانوادهها در جامعه ماست بهطوري كه بر اساس همان تحقيق در روستاهايي با زبان مادري «تركي» و «كردي» 6/81 درصد خانوادههاي اين روستاها با تماشاي تلويزيون اوقات فراغت خود را پر ميكنند، درحاليكه تنها 1/0 درصد از اين خانوادهها خواندن نشريات در اوقات فراغت را يكي از سرگرميهاي خود دانستهاند.
پژوهشهايي از اين دست نشان ميدهد كه تاثيرگذاري «صدا و سيما» بر زندگي ما بسيار بيش از آن است كه تصور ميكنيم، يعني بدون آنكه متوجه باشيم تلويزيون زندگي روزمره ما را تحت تاثير خود قرار ميدهد و براي اين تاثيرگذاري ميلياردها تومان از ثروت ملي هزينه ميشود، بهطوري كه بنا به قولي پخش برنامههاي تلويزيوني در صدا و سيما «حداقل حدود 200 هزار تومان» براي هر دقيقه هزينه دربردارد.
يعني براي پخش برنامهاي يك ساعته، بالغ بر 12 ميليون تومان هزينه ميشود. در سال 1380 در شبكههاي درون مرزي 36985 ساعت برنامههاي تلويزيوني توليده شده است (خلاصه آمارهاي پايهاي كشور – 1380). يعني با توجه به اين آمارها ميتوان حدس زد كه در 1380، حدود 445 ميليارد تومان جهت برنامهسازي صدا و سيما هزينه شده است. اما اين سئوال مطرح است كه اين هزينههاي گزاف و حيرتافكن، صرف چه اهدافي ميشود؟ آيا هدف اين برنامههاي پرهزينه، تحول نگاه، وسعت آرزوها و بالندگي انديشه مخاطبان است؟
روشن است كه توليد خلاقيت و انديشه، نيازمند وجود «فضاهاي عمومي» و رابطههاي خلاق انساني است، اما در جامعه ما اين فضاها و ارتباطات خلاق انساني در محدودترين شكل آن وجود دارد. دلايل اين مسئله نيز متعدد است از جمله اينكه كالبد شهري و نوع شهرسازي ما بهشدت در مقابل ايجاد چنين فضاهايي عمل ميكند. بطوريكه در هيچ محلهاي غير از مسجد، فضاي عمومي ديگري براي ايجاد فضاي فكري و ارتباطي بين افراد وجود ندارد و تعداد معدودي فرهنگسرا نيز كه به تازگي شكل گرفته بودند ـ هرچند با ساختاري مردانه ـ و ميتوانستند به ايجاد اين فضاها كمك كنند، اكنون با مديريت جديد شهرداريها، بتدريج از ايفاي اين نقش تهي ميشوند. از سوي ديگر مدتي است كه بهويژه زنان و جوانان درصددند تا از طريق ايجاد سازمانها و انجمنهاي مدني و مستقل، چنين فضاهايي را بهوجود آورند اما اين حركت نيز با مشكلات بسيار و محدوديتهاي فراواني مواجه است.
از طرفي گروههايي از مردم نيز درصدد ايجاد بديلهاي «مجازي» يعني ايجاد سايتها و وبلاگها هستند اما اين فضاها نيز فعلا بخش كوچكي را پوشش ميدهد، هرچند با حملات گاه و بيگاه (فيلترگذاري) سعي ميكنند از گسترش يافتنشان جلوگيري شود. كافيشاپها نيز كه فضاهاي عمومي غيرخانوادگي بهوجود ميآورند با موانعي روبهرو ميشوند، حجاب اجباري نيز به خودي خود، ايجاد فضا و ارتباطات انساني را براي زنان بهشدت محدود ميسازد. پس مشاهده ميكنيم كه براي ايجاد و گسترش فضاهاي عمومي ـ كه از ضروريات توليد فضاي انديشه خلاق و رشد افكار عمومي است ـ مشكلات فراواني وجود دارد و بهشدت از آن جلوگيري ميشود.
اما در سطح فرهنگ رسمي، كار هنوز بغرنجتر است. يعني در پخش برنامههاي «صدا و سيما» فضاهاي عمومي و ارتباطات خلاق انساني نه تنها جايي ندارد بلكه بهشدت كنترل ميشود. در واقع برنامههاي تلويزيوني به مانعي در راه ايجاد اين فضاها تبديل شده و «بيفضايي» موجود را در جامعه تثبيت ميكند. عمده فضاي سريالها و برنامههاي تلويزيوني، فضايي صرفا خانگي و روابط محدود و سنتي خانوادگي است. حضور انحصاري اين فضاي تنگ خانگي، كه در گسست از فضاهاي عمومي تبليغ ميشود به ناگزير خلاقيتكش است. خلاقيت و نگاه انتقادي و اطلاع از روابط معنيدار و پويا، در مجموعههاي صدا و سيما متاسفانه به صفر نزديك شده است و روزمرگي مشمئزكننده و غيرخلاقي را به مخاطبان تحميل ميكند.
«شادي»، «لذت»، «تراژدي»، «ارزشهاي انساني» و «زيباييشناسي» ما زنان جملگي در چهارديواري تنگ آپارتمان و در «روزمرگيزدگي» صدا و سيمايي در حال ويراني است. زنان صدا و سيمايي هيچ آرزو و آرماني را به جز «ازدواج» و «بچهداري» و شركت «فعال» در آشپزي و مهمانداري براي خود متصور نميشوند. هيچ زني گويا در سريالهاي تلويزيوني، آرزوهاي بلند و دغدغه ذهني و آمالهاي غيرروزمره در سر ندارد. هيچكس به دنبال رؤيا، هدف، بدعت، خلاقيت و استقلال فردي نيست. «خواستگاري» و «زايمان» تراژدي صدا و سيما از زندگي زنان شده است و كمدي نيز به سطح مچل كردن زنان مدرن ـ و به تعبير صدا و سيما «زنان احمق» ـ تنزل يافته است.
در اغلب سريالهاي صدا و سيما مشاهده ميكنيم كساني كه ميتوانند آرزوهاي غيرروزمره داشته باشند ـ حتا با وجود پايان يافتن جنگ ـ تنها مردان «ميدان جنگ» هستند و چون زنان به حتم نميتوانند «مرد» چنين ميداني باشند، لذتها و ارزشهايشان در روزمرگي و به آرزوهاي «ماده حيواناتي» تقليل مييابد و هيچكس از خود نميپرسد چگونه شد كه چنين ملتي شديم؟ چطور ديگر از انديشههاي نو لذت نميبريم، از هنر آوانگارد و اعتراضي، حظ نميكنيم، از بدعتگذاري، تفاوت و ترديد و شك كردن بيزار شدهايم و از حركتها و پديدههاي نو فاصله ميگيريم؟ چطور شده است كه ما از تكرار و تكرار رفتن به مهماني خانوادگي به شور ميآييم درحاليكه مثلا موفقيتهاي همجنسانمان شوري در ما برنميانگيزد و اگر زن هموطنمان به موفقيتي دست مييابد نه تنها از موفقيت او لذت نميبريم كه آن را تهديدي براي روزمرگي زندگي خودمان ميانگاريم و در برابر او حتا واكنش منفي نشان ميدهيم؟
اين محدود ماندن و غرق شدن در چهارديواري آپارتمان حتا در داستانها و رمانهاي زنانه نيز بهطور وسيع رخنه كرده است و متاسفانه شخصيتهاي داستاني ما زنان، عموما در همين چهارچوب حقير و تنگ خانه به «پرواز» در ميآيند؟ و درحاليكه معناي وسعتيافتهي تراژدي از نگاه بشر متمدن امروز «خطر جنگ هستهاي»، جدايي «انسان از طبيعت»، «مسئله ايدز» يا «پاره شدن لايه اوزن» است، ولي «تراژدي» زن ايراني به «بچهدار نشدن» يا «خواستگار نداشتن»، «جهيزيه» يا «پاره شدن پرده بكارت» تقليل يافته است.
اما اين تنگي افق آرزوها و كوچكتر شدن قالبهاي زندگي كنوني، چگونه و توسط چه سيستمي بر ذهن و روانمان تحميل شده است؟ آيا خود واقعيت هستي، يعني عينيت زندگي ما زنان، اين گونه ما را به صرفهجويي در تخيل و آرزو و انديشيدن به مسايل انساني، واداشته يا واقعا عامل ديگري (مثلا بمباران برنامههاي تبليغي صدا و سيما) تهي شدن ذهن از خلاقيت را باعث شده است؟
اگرچه بهنظر ميرسد كه بافت غيرتوليدي اقتصاد كشور در نگاه داشتن ما در تقسيم سنتي كار و حاكميت روابط غيرخلاق مؤثر است اما نميتوان به تلاش بيوقفه و تبليغات پرحجم صدا و سيما براي تثبيت و بازتوليد آن، كم بها داد. زندگي روزمرهي بازتوليد شده در برنامههاي صدا و سيما كه ما زنان را در نقشهاي سنتي و مسئوليتهاي كهنه و نخنما گرفتار كرده است بهخودي خود باعث از بين رفتن تدريجي هويت فردي و خلاقيت فكري شده است. و در چرخهي اين زندگي پرتكرار و تكخطي كه برنامهسازان صدا و سيما دو دهه است كه براي ما الگوسازي كردهاند چه جايي براي پرواز فكر و آرزوها باقي ميماند؟
اگر مادر يا مادربزرگها در يكصد سال پيش از طريق روابط خويشاوندي و نقل سينه به سينه، براي انجام وظايف سنتي و تكرارشونده، تربيت ميشدند اكنون ميليونها دختر جوان و عموما تحصيلكرده به توسط برنامههاي «جذاب» صدا و سيما، براي گردن نهادن به اين نقشها و تمكين از وظايف سنتي و غيرخلاق، آموزش ميبينند و بدين وسيله «دور باطل صرفهجويي در عقل» نسل بعد از نسل تداوم يافته است. آيا تداوم اين سياستهاي صدا و سيمايي، به حقارت مفهوم «تراژدي»، «كمدي» و «هدف»هاي زندگي در باور ما زنان منتهي نشده است؟ آيا اين برنامهها نتوانسته است ذائقه بخش وسيعي از زنان را به لذت بردن از روابط عقبمانده و سنتهاي ميراي روزمرگي، معتاد كند؟ آيا تحميل بيوقفه فضاي تنگ و تاريك «داخلي» به حذف فضاي «بيروني» (مرگ افكار عمومي مستقل) ياري نكرده است؟ و بالاخره آيا برنامهسازان صدا و سيما كه لحظهاي از تشويق و ترغيب ما زنان براي فكر نكردن و صرفهجويي در انديشه، دست بر نميدارند واقعا موفق نبودهاند؟



