تبليغاتX
زن نوشت

چهارشنبه یکم آذر 1385

دل نوشت

 

بغضی که این روزها سخت گلویم را می فشارد جسم و روحم را بی اندازه نا توان کرده.این روزها بی نهایت تنهاییم را لحظه به لحظه در آغوش می کشم و روی شانه های خموده اش زار زار میگریم.آغوشش سرد و بی تاب است پر از درد.دلتنگی.میخواهد که نباشد میخواهد که نبیند دیگر تن بیمار مادرش را.صدای ناله های دردش را.چهره زردو چشمان پر اشکش را.

دیشب نیمه شب بود تنهایی باچشمانی پر از انتظارو اشک در گوشم آهسته گفت ان آغوش گرمی که سال ها سردی وجودم را با رویایش گرم میکردم.امروز دست در دست دخترکی که روزگاری همه نبودن هایش را در اغوش او زار میزدم نشسته بود روی همان نیمکت.روبه روی همان درخت که سال ها پیش همه دلبستگی اش را به چشم دید.

تنهایی دیشب تنها تر از همیشه بود.سیاهی چشمانش از شدت بغض بی نور شده بود. اما نفهمیدم چرا هیچ اشکی نریخت.تنهایی را در آغوش کشیدم به او گفتم با من حرف بزن.

حرفی نزد.اشکی نریخت .تنها پرسید به من بگو با این همه نفرت وتنهایی چه کنم؟گفتم با من یکی شو.

دیشب منو تنهایی یکی شدیم ...!

نوشته شده توسط نازی در 20:43 |  لینک ثابت   •