پنجشنبه چهاردهم دی 1385
میبخشید که این همه بی خود شدم،چه میشه کرد گرفتارم دیگه...!یه نگاهی به این گالری عکس بندازید برای من که خیلی جالب بود.


جمعه هشتم دی 1385
از فواد ممنونم که منو به این بازی دعوت کرد.از شب یلدا یک هفته گذشته اما چون دوست دارم اعتراف کنم پس اعتراف میکنم
1.باید اعتراف کنم که مدتی وبلاگم بیش از حد مزخرف شده.چون خودمم بیش از حد مزخرف شدم.مهم نیست اینم یه دورانی میگذره.
2.روزگاری یه پسری رو دوست داشتم که چند بارتو گوشم خوند که "روزی اعترافاتی نهان به گوشت خواهم خواند"همیشه ازم می پرسید واژه اعتراف تو رو یاد چی میندازه؟!هیچ وقت جوابشو نمیدادم چون تنها چیزی که از اعتراف تو ذهنم می اومد زندان و بازجویی و این حرف ها بود.ولی نمیدونم اعتراف رو چه طور معنا میکرد که این قدر با این واژه حال میکرد .به هر صورت خیلی دوست داشتم یه روزی این اعترافات نهان رو در گوشم بگه ولی فرصت نشد.چون نفهمیدم چی شد که یه دفعه همه چیز تموم شد.خودم تمومش کردم ولی امروز اعتراف میکنم که فقط می خواستم خودم رو لوس کرده باشم ولی اون غافل گیرم کردو کاملا جدی گرفت.
3.یه پسرک دیگه ای بود تو زندگیم که از اون بد شاعرا بود زورکی می گفت تو هم باید شاعر بشی باید برام شعر بگی منم که به عمرم جز کتابای فروغ هیچ کتاب شعری رو نخونده بودم واصولا هیچ وقتم شعرایی که اون برام میگفت رونمی فهمید مونده بودم چی کار کنم .خلاصه بعد از کلی اندیشیدن به این نتیجه رسیدم که با یکی از دوستام که عشق شعرو شاعری بود هماهنگ کنم.اونم از خدا خواسته هر شب یه سعر برام پای تلفن می خوند و من فرداش می رفتم میدادم به اون پسرک .دیوونه کلی ذوق می کرد.فکر میکرد از عشق اون شاعر شدم.....!
4.باید اعتراف کنم که دیوانه وار گریه کردن رو دوست دارم.از بچه گی هم به این امر خطیر معروف بودم.منتها یکی از عجایب این بود که فقط باید تو یه اتاق تک و تنها و حتما جلوی آینه گریه میکردم.یادمه یه بار 3-4 ساله که بودم حسابی بغضم گرفته بود ولی هرچی گشتم آیینه خونه ای که توش مهمون بودیم پیدا نکردم.خیلی کلافه شده بودم.مامان جونم اصلا تحویلم نمیگرفت.یادمه رفتم نشستم وسط مهمونا گوله گوله اشک میریختم که این آیینتون کجاست(اینم بگم که قطره های اشکم به بزرگی معروف بود).خلاصه که ایین عادت هنوز از سر ما نرفته ماهی 2_3 بار غیبم میزنه یه دل سیر گریه میکنم بعد دوباره سرحال میشم.فقط تنها فرقی که با اون زمانا کردم اینه که دیگه زیاد دنبال آیینه نمیگردم.فقط یه جای تاریک و دنج باشه کفایت میکنه.
5.یه بار که تازه گواهی نامه گرفتم ماشینو یواشکی برداشتم بردم یه دوری باهاش بزنم هنوز خیلی خوب دستم را نیفتاده بود.امروز اعتراف میکنم که اون روز وقتی داشتم دنده عقب میرفتم که مثلا دور بزنم یه دفعه قاطی کردم .همچین گاز دادم که ماشینی که پشتم پارک کرده بود پرت شد تو یه جوب گنده شانس آوردم کوچه خلوت بود فکر کنم کسی ندید چه گندی زدم به هر صورت با رنگ و روی پریده و دست از پا دراز تر برگشتم خونه.....!
از دوستانم علیرضا.پدرام.حمید.سیما.دعوت میکنم به این بازی ادامه بدن...
سه شنبه پنجم دی 1385

