سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385
این روزها
امشب شب چهار شنبه سوریست هر چند به نوعی یوم الشک می باشد.اما به هر صورت از صدای خمپاره ها پیداست که یوم الیقین است.چه شادی های عجیبی داریم این روزها؟!
در این مدتی که نبودم اتفاقات و برخورد های عجیبی روزمرگی ام را با خود درگیر کرده بود.برخود هایی که موضوع همه کابوس های شبانه ام بود.نه اینکه این نوع برخورد های ابتدایی و ادم هایی که حقارتشان را به رخ دیگران می کشند برایم مهم باشند.نه هرگز این طور نبوده.کابوس شبانه ام بود چون قادر به درک نبودم. قادر به درک هیچ کدام از رفتار ها و برخورد های پیرامونم نبودم.پسرکی که که روزگاری به من عاشق بودو من نیز شاید... بی رحمانه مرا دعوت به آشنایی با معشوقه جدیدش میکند.عجیب تر از این چه میتواند باشد که درست چند هفته قبلش با این بهانه که در این مدت قهرو سکوت احساس کودکانه اش با کسی نبوده و نیست مرا دعوت به آشتی دوباره میکند...!نمیفهمم معنی این برخوردها را.نمیدانم شاید من در درک روابط اجتماعی مشکل دارم.اما به نظرم این نوع روابط کمی پیچیده تر و عجیب تر از حد معمول است.فکر میکنیم با این نوع برخوردها به نوعی سعی در جبران خلائ های روانی خود داشته باشیم.اتفاقات عجیب دیگری هم افتاد که ترجیح میدهم ذهنم را بیش از این با بیانشان درگیر نکنم.
اما بهترین اتفاق این بود که با دوستان دانشکده ای یک حلقه فکری ایجاد کردیم.گروه خوبی است برای من که خیلی مفید بود.فقط در اولین جلسه کلی علامت سئوال درمورد مارکسیسم در ذهنم ایجاد شد که که دارم براشون دنبال جواب میگردم.یک اتفاق دیگر هم افتاد 19 اسفند من یک سال دیگر به مرگ نزدیک تر شدم.این روزها مرگ برایم هیجان انگیز ترین اتفاق است....

